X
تبلیغات
لطفا فقط روشنفکران بیایند !!!!!!

لطفا فقط روشنفکران بیایند !!!!!!

فریادهای بیصدا

گاهی خیلی تلاش می کنی که خوشبخت باشی، اما همه چیز تو نیستی

گاهی خیلی سعی می کنی که مثل راضی ها قهقهه بزنی اما دستی از اطراف ، حلقت را می فشارد و می خشکاند آن لبخندی را که برایش به آب وآتش زده بودی

با بعضی چیزها فقط باید کنار آمد، این را به من ثابت کرده اند روزهایی که سوختند در اثبات این تجربه!

کاش می دانستم چه کسی اسم ازدواج را زندگی مشترک گذاشته وقتی تنها نقطه ی مشترک یک سقف است وقابل تخریب....

آیا می شود با ذات کسی مبارزه کرد؟

آیا می توان با دنیایی تفاوت با آن کنار آمد؟

می سوزند روزهایی دیگر تا بفهمم آیا باید درک کرد یا ترک؟؟؟؟

نمی دانم با این( نه ) مسلم که در جواب است ، چرا در محیط من سعی می کنند به زور هم شده دو جنس ناجور را جور کنند؟

آیا فقط پایین آوردن آمار طلاق ارزش این همه زندگی ناکام را دارد؟

آیا فقط حفظ چارچوب خانواده ارزش ایجاد این همه خانواده ی درون زخمی را دارد؟

زوج هایی که هر روزشان بحثی است و هرلحظه شان تحملی بی دلیل و این سقف مشترک منجر به لقاحی می گردد که مایه اش هرچیزی است جز حتی یک لحظه عشق ، و حاصل این لقاح مصلحتی نطفه ای است که هرگز نبایدشکل می گرفت

فرزندانی پر از عقده و درد ، کودکانی که کودکی نمی کنند و بزرگ می شوند ، نوجوانانی که هر تجمعی را خانواده خود می بینند جز آنکه باید باشد

واین است فرهنگ ملت من

تو زن ایرانی برای اینکه نجابتت را ثابت کنی باید بمانی ، بسوزی و تحمل کنی تا نگویند ..........

و تو مرد ایرانی می مانی که مهریه ندهی ......

و گاهی هر دو می مانیدکه فرزندانتان بی پناه نباشند

دو نفر می سوزند برای یک نفر و درحقیقت هر سه ناکام می مانند و یا شاید کام خود را از هرجایی جز آنچه باید باشد می گیرند

و این وسط قانون شرایط جدایی را سخت می گیرد که زندگی ها از هم نپاشد

و کسی نیست بپرسد ماندن به چه قیمتی؟؟؟؟؟

 این است حاصل تلاش مسئولین و قانون در جهت کاهش آمار طلاق و جلوگیری از فساد

و  حاصل فرهنگی که نه در انتخاب قبل از شروع زندگی ، اصول می شناسد نه در انتخاب پس از شروع که بمانند یا بروند.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام تیر 1391ساعت 13:35  توسط فرانک  | 

خشونت علیه زنان

بی نظیرترین متنی که در رابطه با خشونت علیه زنان نوشته شده است .
زخمی که نمی بینیم :

می دانید؟ خشونت همیشه یک چشم کبود و دندان شکسته و دماغ خونی نیست. خشونت، تحقیر، آزارو گاهی یک نگاه است. نگاه مردی به یقه ی پایین آمده ی لباس زنی وقتی که ...
دولا شده و چایی تعارف می کند. نگاه برادری است به خواهرش وقتی در مهمانی بلند خندیده. نگاهی که ما نمی بیینیم. که نمی دانیم ادامه اش وقتی چشم های ما در مجلس نیستند چیست. ترسی است که ارام آرام در طول زمان بر جان زن نشسته

خشونت بی کلام، بی تماس بدنی، مردی است که در را که باز می کند زن ناگهان مضطرب می شود، غمگین می شود. نمی داند چرا. در حضور مرد انگار کلافه باشد. انگار خودش نباشد. انگار بترسد که خوب نیست. که کم است. که باید لاغرتر باشد چاق تر باشد زیباتر باشد خوشحال تر باشد سنگین تر باشد سکسی تر باشد خانه دارتر باشد عاقل تر باشد. خشونت آن چیزی است که زن نیست و فکر میکند باید باشد. خشونت آن نقابی است که زن می زند به صورتش تا خودش نباشد تا برای مرد کافی باشد. مرد می تواند زن را له کند بدون اینکه حتی لمس اش کند. بدون اینکه حتی بخواهد لهش کند. این ارث مردان است که از پدران پدرانشان بهشان رسیده
خشونت، آزار، تحقیر امتداد همان "مادر جنده ها، جنده ها، خواهر جنده ها، مادرش را فلان ها، عمه اش را بیسار"هایی است(باعرض پوزش) که به شوخی و جدی به هم و به دیگران می گوییم. خشونت، آزار، تحقیر همان "زن صفت، مثل زن گریه می کردی"هایی است که بچه هایمان از خیلی کودکی یاد می گیرند.

خشونت، آزار، تحقیر، پله های بعدی نردبانی هستند که پله ی اولش با فلانی و بیساری معاشرت نکن چون... فلان لباس را نپوش چون...است. چون هایی که اسمشان می شود "عشق". عشق هایی که می شوند ابزار کنترل. که منتهی می شوند به زنانی بی اعتماد به نفس، بی قدرت، غمگین، تحقیر شده، ترسان، وابسته، تهدید به ترک شده و شاید کتک خورده که فکر می کنند همه ی زخم هایشان از عشق است. که مرد عاشق زخم می زند و زخم بالاخره خوب می شود.

خشونت زنی است که زیر نفس های آغشته به بوی الکل مردش تظاهر به لذت می کند و فکر می کند قاعده ی بازی همین است. خشونت توجیه آزار روحی، کلامی، جسمی، جنسی مردی است که مست است. مستی انگار عذر موجهی باشد برای ناموجه ترین رفتارها.

می دانید؟ کتک بدترین نوع خشونت علیه زنان نیست. کبودی و زخم و شکستگی خوب می شوند. قدرت و شادابی و باور به خویشی که از زن در طول ماهها و سالها گرفته می شود گاهی هیچ وقت، هیچ وقت، ترمیم نمی شود

خشونت دست سنگین پدری است که بر صورت دخترک 9 ساله اش بلند می شود اما هرگز فرود نمی آید.
خشونت گردنکشی برادری است که نگاه پسرک معصوم همسایه را کور می کند و خواهر را ناامید می کند از عشق پاک و دیوار به دیوار همسایگی
. خشونت آروغ زدن های شوهر است به جای دستت درد نکند برای دستپخت عالی یک صبح تا ظهر حبس شدن در آَشپزخانه .
خشونت قانون نابرابر حق قیومیت پدربزرگی است که در فقدان پدر ، صاحب بلامنازع نوه ی دختری اش می شود بی اینکه حضور مادر در جایی دیده شده باشد. خشونت حق ارثی است که پس از مرگ پدر به تو داده می شود نیم آن چیزی که برادرت می گیرد و تازه منت بر سرت می گذارند که نان آور خانه ات دیگری است . خشونت خود ما زنانیم که تمامی اینها را می پذیریم بی هیچ اعتراضی و آن کسی را هم که در میانمان به اعتراض بلند می شود با القاب زن فلان و بهمان به سخره می گیریم . خشونت خود خودمانیم و از ماست که بر ماست .



+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391ساعت 1:48  توسط فرانک  | 

 

آی آزادی!

اگر روزی به سرزمین من رسیدی،

در قالب پیرمردی سیاه پوش با ریش سپید و عبای سیاه  با لهجه ای غریب و فرهنگی عرب و چشمهایی  سرد وترسناک نیا.

برای مان  از مرگ نگو.

به گورستان نرو ،

گورستان پایان است ،

نباید آغاز باشد.

این بار توی دهان هیچ کس نزن،

وعده ی توخالی نده،

نفت را بر سر سفره ها نیار،

نان  مان را بر سر سفره ها یمان باقی بگذار.

از آب و برق مجانی نگو. از تلاش  انسانی بگو،

از سازندگی و آبادانی بگو.

از تعهد کور نگو ،

از تخصص و دانش و شور بگو.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم فروردین 1391ساعت 16:14  توسط فرانک  | 

زاده ی یک حس غریب

با یه دستش گلوم رو محکم فشار می داد و بادست دیگه بهم غذا می داد ، فاصله ی مرگ وزندگیم قطع یکی از دستاش بود ..

تو چشمام زل می زدو با یه پوزخند دلخراش میگفت نترس نمی میری ، به اندازه ی سوراخ های بینی ات داری نفس می کشی ، کافیته !!

گفته بود وقتی می شینم باید زانوهام رو بغل بگیرم و با جفت پاهاش ، پاهام رو محکم به زمین فشار میداد ومن فقط چشم گفتن بلد بودم ، ارث پدری !!

هوا مه بود ، همین دایره ی نیم متری که دورم کشیده بود تنها مأمنی بود که می شناختم.

غذا بود ، سرپناه بود ، امنیت بود ، هوا بود ، اما این همه با آن هاله ای از زندگی که درذهنم داشتم ، هیچ شبیه نبود!

دلم پر از خشم و لبم پر از لبخند مثل عروسک بچگی هایش

بدجوری داشت ارضا می شد از وجودم

ومن اعتراض بلد نبودم

او هار بود از ندانسته های من و من گیج ازترسی مبهم که درکوله بارم گذاشته بودند....

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم فروردین 1391ساعت 1:18  توسط فرانک  | 

 

جغرافیای من بازوان امن توست

کاش تنگ تر گردد این سرزمین من ...

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم اسفند 1390ساعت 20:9  توسط فرانک  | 

 

چتری بالای سرم است پر از سوراخ های ریز بی شمار

همه می گویند خوش به حالش چتر دارد

نه آفتاب تابستان و نه برف زمستان بر او اثر گذار نیست

 اما

نمی دانند

 این چتر برای من فقط سنگینی وزنش را هدیه داده .....

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم اسفند 1390ساعت 21:21  توسط فرانک  | 

 

کسی چه می داند چه می گویم

کسی چه می داند عمری است چه ها دیده ام و وشنید ه ام

کس نمی داند وسعت تحملم را ....

من زنم ، تک تک سلول های پوستم لمس دستانی نوازش گر می خواهند

گوشهایم ، صدایی مردانه می خواهد که آرام وآهسته بگوید دوستت دارم وپاک!!!!

چشمهایم نگاهی با وسعت یک حضور سبز می خواهد

و شانه هایی برای تکیه کردن

وجای تمام این ها دردنیای زنانگی من خالیست

منم و این همه نیاز و سایه ای به نام مرد درکنارم !!!!!

گاه گاهی عطر یاس آویزان دیوار همسایه مرا به خود می کشد

سرمست می کند و شاد ، همچون کبکی که سر در برف دارد

اما پاییز یاس ها را می خشکاند ، من می مانم و اتاقکی حصار زندگیم

خسته تر از تمام ابراز های دنیایم

خستگی کم است واژه ای عمیق تر می خواهم..........

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم اسفند 1390ساعت 21:17  توسط فرانک  | 

 

یادم باشد امروز اولین باری بود که قلبم زیر بار دردهایم فریاد سرداد...

یعنی سن ایستادن قلب ها دراین روزگار اینقدر پایین آمده یا من درجوانی پیر شدم ؟؟؟

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم اسفند 1390ساعت 21:2  توسط فرانک  | 

 

آنقدر دلتنگم که اگر لب بازکنم ، تا آخر دنیا ، درد دل دارم

اما بگذار بسته بماند این لب های محرک ، بگذار خاموش بماند این صدای اندوه بار

بگذار دنیا خوش باشد ومن هم پا به پایش سیلی به صورت می زنم....

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم اسفند 1390ساعت 0:7  توسط فرانک  | 

آنچه بودیم و آنچه شدیم

ایران من!

میدانم تو آن اسطوره ای هستی که من دردامان تو می توانستم سربلندترین فرد این کره خاکی باشم نه آن کسی که برای فرار از دامان تو تمام قوانین مهاجرت را حفظ است..

می دانم تو آن مهد تمدنی هستی که سخنان شاهانش هنوز هم سرلوحه حقوق بشر است...

می دانم تو آن مادری بودی که می خواستی فرزندانت پرافتخارترین افراد این کره خاکی باشند نه افرادی با برچسب های نا همگون امروز ...

زیبای من ، من می دانم ، تو آن کودکی یتیمی بودی که هر روز زیر دست کسی رشد می کردی ، گاه سربلندت می ساختند وگاه سر افکنده ...

اما نگران نباش دریا همیشه زیباست حتی اگر چند روزی گل آلود باشد ....

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم بهمن 1390ساعت 14:7  توسط فرانک  | 

جان عزیز تر از آن است که از سیاست بگویم ، خواهشا با دیدی کل نگر بخوانید!!!!!

ذهنم شده مثل خودکاری که خیلی وقته باهاش ننوشتی . کلی باید با هاش کلنجاربری تا بالاخره جوهرش راضی بشه وبنویسه ! خیلی وقته چیزی ننوشتم نه به خاطر اینکه دردی نیست، ذهنم درکورسویی از امید درگیر به ظاهر راه حل هاست.

هرسال بر رقم عمر اضافه می شود ودنیا رنگی دیگر است وهرسال تیره تر از سال قبل . برای بعضی ها این تیرگی همان پررنگی است ودردنیای بعضی دیگر تیرگی همان سیاه بختی است ، اما دراین روزگاری که حتی ارزش نفسهایت را با نرخ دلار می سنجند تیرگی فقط یکی است وهمان تاریکی!

گاهی خودکار را که روی کاغذ می گذاشتم تا آخر بدون اینکه نیاز به تأمل باشد تمام حرف دلم روی کاغذ نقش می بست وبکرترین ها را می ساخت اما امشب از کثرت دردها و موضوع ها گاهی باید ایستاد و فکرکرد که از کجا شروع کنم؟ از کدام یک بگویم؟

نمی نویسم که حماسه بیافرینم فقط می نویسم که گفته باشم وبدانید البته بیشتر همان گفتنش مد نظر است چون خیلی جاها ، خیلی وقت ها می گویید وکسی نمی فهمد تا شاید سالها بعد وحتی بعد از مرگ گوینده اما مهم این است که اوگفته بود!

اگر همدردمن هستید ادامه مطلب را کلیک کنید

 

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری دوم www.pichak.net كليك كنيد


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم بهمن 1390ساعت 16:22  توسط فرانک  | 

اعتراض هایی چند ..........

 امشب من مثل همیشه گیج وگنگ ومبهم .راهی را می روم که پیش پایم سبز می شود. من هیچ کس نیستم جز برده ی آمدها ، باید ها وخلاصه هرچه پیش آید ، بهرحال آید ، خوش یا ناخوش من محکوم به تحملم !

چون هیچ کسی نیستم !

چقدر دلم تنگ است خدایا! چقدر دلم تنگ است! خدایا توکی هستی که اینگونه با خیال راحت ، من کوچک سرگردان را رهای این بازار بی کسی کرده ای ؟ توکی هستی که به اندازه ی مادرم نگران من نیستی ؟  می ترسم مرد باشی ، می ترسم پدرم باشی . هم پدر ، هم ناپدر ! 

 لطفا بیاید به ادامه مطلب

 

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری دوم www.pichak.net كليك كنيد


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم فروردین 1390ساعت 0:35  توسط فرانک  | 

من زنم !

خاتول مومند:

من زنم!


من زنم
طبعيت مرا انسان
دنيا مرا زن
و مذهب مرا فرمانبردار خواند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم بهمن 1389ساعت 0:2  توسط فرانک  | 

این فقط نظر من است نه حقیقت !

وقتی مسائل هجوم می آورند ، هیچ راه حلی ساده تر از خواب نیست. درست مثل شراب هفت ساله که حافظ همیشه ذکر خیرش را دارد.

این فقط نظر من است . ای کاش هرکس که می نوشت ومی گفت واثری به جا می گذاشت ، همیشه این جمله را به یاد داشت که « هرآنچه می گوید وهرآنچه ابراز می کند ، فقط نماینده ی باورها ، چشم ها ودیده هایش است ، نه حقیقت!»

 

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری دوم www.pichak.net كليك كنيد

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم بهمن 1389ساعت 23:27  توسط فرانک  | 

برخیز نازنین!

باهر قدرت قدمی ،با هر وزن گامها ،با تمام لرزش زانوها می توان رفت. گام اول است که قدرتی بی تخمین می طلبد . زمان منتظر کسی نمی ماند. اینگونه آهسته وآرام نشستن تنها یک حاصل دارد « عقب ماندن»!! کسی نشستن تورا به پای متفکر بودنت حساب نمی کند حتی خودت!

برخیز وگامهایت را هرچند کوچک ، بردار. گامهایت را بردار غزال کوچک بی پناه من. غزالک چشم سیاهم از خارها نترس ، می دانم چنین خارهای خشنی سهم پاهای ظریف تونیست اما غزالکم چند صباحی پاروی قانون ذات بگذار وبرخیز!

نازنینم اینگونه گوش هایت را تشنه هربه ظاهر آوازی نکن. غزالکم نگاهت را سهم هرنگاهی نکن. یادت باشد نیش خارهای این راه راست از همواری بیراه ها گواراتر است.

غزالکم برخیز ، اززخم پاهایت نترس که بعدها گواهی گوهریت خواهند بود. برخیز زیبایم، مگذار این ترس مبهم طعمه ی گرگ های بیشمار اینجا ماندنت کند. غزالکم منتظر هیچ دستی نباش که تکیه گاه برخاستنت شود . ترس زمینی شدن کافی است که تمنای برخواستن درتو بیدار گردد.

غزالم قله منتظر تووگامهای مغرورت است ، اینجا منشین!

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم بهمن 1389ساعت 23:26  توسط فرانک  |